شروعي شيرين و انتظاري دوست داشتني .... (1/10/91)
امروز تصميم گرفتم كه خاطرات اين دوران شيرين را بنويسم . اون روزي كه دوستم اين دفتر را به من هديه داد هيچ وقت فكر نميكردم كه خاطرات بهترين دوره زندگيم را داخل آن بنويسم . ميدونم كه چندين سال ديگه وقتي اين دفتر را ورق ميزنم و خاطراتش را مرور مي كنم لبخندي زيبا بر لبم و برقي درخشان در چشمم خواهد بود و فكر كنم خواندن آن براي شما نيز جالب باشد . امروز آخرين روز از سه ماهه اول بارداريم را پشت سر مي گذارم و من و بابايي الان تقريبا 2 ماهه كه فهميديم داريم به شما ميرسيم و يك ماه پيش نيز به شدت سورپرايز شديم چون بعد از 1 سال كه منتظر اومدنتون بوديم خدا بهمون يک جايزه دوست داشتنی داد و ما متوجه شديم كه شما 2 تا هستين و ما بايد منتظر دو ني ني فوق العاده باشيم . اون زماني كه دكتر براي اولين بار قلباي كوچولوتون را روي مانيتور بهم نشون داد كه به سرعت مي تپيدند قلب من هم از شدت هيجان داشت از سينه بيرون مي آمد و وقتي كه مي خواستم اين خبر را به پدرتون بدهم صدايم از فرط خوشحالي ميلرزيد . وقتي از اتاق سونو گرافي بيرون آمدم موجي از نگراني هم تمام وجودم را در بر گرفت چون يكباره مسئوليت هام داشت 2 برابر ميشد ولي آنچنان سرمست اين خبر شيرين بودم كه همه را به خدا سپردم و فقط ازش خواستم تا 7 ماه ديگه بتونم شما را سالم در آغوش بكشم . خلاصه اينكه هم ما وهم همه فاميل تا الان از 2 قلو بودن شما خبر دار شدن و ما خيلي خيلي خوشحاليم مادربزرگها و پدربزرگهاتون و دايي نيما و خاله نگين و عمه الهه و الهام . ماماني هم همش براتون لباسهاي خوشگل مي بافه و براي من خوراكيهاي خوشمزه مي پزه تا بخوريم و 3 تامون قوی بشیم .
نازگلاي مامان اين سه ماهي كه گذشته روزاي خوبي بوده با حالتهاي عجيب و غريب و دردهايي كه تا كنون تجربه نكرده بودم و فقط مامانا ميتونن حرف منو درك كنن . خدا را شكر شما خيلي بچه هاي خوبي هستين و منو زياد اذيت نكردين و من خيلي حالت تهوع نداشتم فقط بعضي روزها دردهاي مرموزي به سراغم ميومد ، يه روز سرم درد مي گرفت و يه روز كتفم . از ديروز صبح هم كه زانو و ران پاي راستم درد گرفته و حسابي امانم را بريده . راستي يادم رفت بگم يه با ر هم بد جوري سرما خورديم و به خاطر شما وروجكها نمي تونستم هيچ دارويي بخورم و 20 روز تمام مريض بودم و حسابي 3 تامون اذيت شديم . البته من بايد از شما عذر خواهي كنم كه بي احتياطي كردم و 20 هفته اذيت شدين .از اتفاقات اين سه ماه ديگه اينكه بعد از اينكه سرما خوردگيمون بهتر شد با هم رفتيم مشهد و خيلي خوب بود . انشا... سال هاي آينده ديگه همه با هم ميريم .
وديگه اينكه ديشب شب يلدا بود و با هم كلي خوش گذرونديم و به اميد يلداي آينده با شما عزيزانم ......

شروعي شيرين و انتظاري دوست داشتني .... (1/10/91)
