مامان نگران
سلام جوجه هاي ماماني
ديروز كه رفته بوديم بيرون تا كفش بخريم يه جا كه بابايي با ما نبود خوردم زمين پاي راستم پيچيد و با زانوي چپم اومدم روي زمين. پاي راستم خيلي درد ميكرد ولي بيشتر از اوني كه به اون فكر كنم سعي ميكردم مطمئن بشم كه شما حالتون خوبه يا نه ؟
يه آقايي توي پياده رو داشت ميرفت بنده خدا وقتي ديد من ايستادم فكر كرد از پادرد نميتونم راه برم در حاليكه من داشتم فكر ميكردم اگه بلايي سر شما اومده باشه من هيچ وقت خودم نمي بخشم
خلاصه كه ديگه حوصله اينكه كفش بخرم را نداشتم .
راستي يادم رفته بود بهتون بگم ماماني براي آزمون نظام مهندسي ثبت نام كرده چشم اميدش ايندفعه به شماست كه كمكش كنين تا قبول بشه
آخه خيلي كار داريم و سرمون شلوغه هم دنبال خونه ميگرديم ، هم براي خوشگلام دارم تيتيش قشنگ با مامان بزرگ ميخرم و هم ميخوام درس بخونم و امتحان بدم و تازه همه اين كارها را بايد عصر ها بعد از كار انجام بدم
اما تا وقتي كه بدونم شما اذيت نميشيد اين كارها را ميكنم چون من دوست دارم پسرهام قوي و مرد باشن و از حالا بتونم روشون حساب بازكنم پس هر وقت كه ديديد داريد خسته ميشد به ماماني بگين تا باهم استراحت كنيم ...
پي نوشت :
1- يادتون باشه قول دادين به مامان كمك كنين امتحان را قبول بشه 
2- وقتي امروز به شما گفتم جوجه هاي من تصور كردم كه براتون از اين جوجه رنگي هاي خوشگل بخرم وااااااااي چقدر خوش بگذرونيم
ولي مثل باباييتون جوجه ها را نكشيد ها گناه دارن
.....

مامان نگران
