خاطرات ما و ني ني هامون

دلتنگی امروز

1391/11/8 14:46
نویسنده : نگارینا
270 بازدید
اشتراک گذاری

.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.

.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایم را برایم ببافد ...

چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..

 نه پنجره ای نیست...

مادر بزرگی نیست...

من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده...

پسرهای گلم همیشه و همیشه قدر مادربزرگ های خوبتون را بدونید فرشته

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

خاله ماهی
8 بهمن 91 16:36
من هم هنوز داغ مامان بزرگم بعد از 2 سال رو دلم هست . حسرت بوسیدن دستهای مهربونش . کاش فرصت داشتم و بهش می گفتم چقدر دوستش دارم .....
خاله زهرا
9 بهمن 91 7:34
دلم تنگ شده است برای کودکی هایم و اشک هایی که بند می آمد با یک ، آب نبات چوبی سلام گلاي خاله
مانونی
9 بهمن 91 14:22
9سال پیش مادربزرگم را از دست دادم،هنوز صدایش وقتی صدایم میکرد اشکم را جاری می کند ...
احسان
9 بهمن 91 21:50
به چه مطلب جالبی اشاره کردی عزیزم، همیشه دعاهای مادربزرگ ها و دلگرمیهاشون یه قوت قلب واسه آدم