دلبندان من سلام (19/10/91)
امروز من تصميم داشتم از اداره بعد از مدتها برم و يه گشتي تو مجتمع هاي اطراف بزنم و براي خودم خريد بكنم اما نميدونم چرا از وقتي فهميدم شما دو تا وروجك دارين ميايين فقط دوست دارم براي شما خريد كنم و پولهايم را پس انداز ميكنم تا براتون بتونم وسايل قشنگ بخرم
؛ خلاصه اينكه من رفتم و برگشتم و هيچي نخريدم و در تمام مدت راه به ياد سالهاي پيش افتاده بودم كه مامانم به قصد خريد براي خودش از خونه ميرفت بيرون ولي آخر شب همه پولهايش را براي ما سه تا خريد كرده بود و آنقدر ذوق زده بود كه انگار بهترينها را براي خودش خريده و من هميشه بهش غر ميزدم اما تازه امروز تونستم دركش كنم .
خدا همه مامان باباهاي مهربون را بالاي سر بچه هاشون سالم و سلامت نگه داره .
الان كه داشتم مطالب امروز را مينوشتم خاله نسرين را صدا كردم تا وبلاگ قشنگتون را ببينه ويك عالمه براي وبلاگتون ذوق كرد حالا كه حرفش شد بايد از خاله نسرين و خاله مينا هم يادي بكنم كه تا حالا در باره شون ننوشته بودم اما شما تا الان بيشتر از همه صداي اين خاله هاتون را شنيدين و خيلي هم تو اداره هواي مارا دارن و من مطمئنم شما اين خاله هاي مهربون را خيلي دوست دارين

دلبندان من سلام (19/10/91)
