خاطرات ما و ني ني هامون

سلام خوشگلاي ماماني (16/10/91)

1391/10/19 14:30
نویسنده : نگارینا
109 بازدید
اشتراک گذاری

امروز من نرفتم سركار و با هم خونه مونديم تا استراحت كنيم آخه شما كه ميدونستيد من حالش ندارم برم سر كار اينقدر شيطوني كرديد كه من موندم خونه ولي راستش را بگم دردش خيلي بد بود و ماماني رسما فلج شده بود و نميتونست راه بره اما استرحت كرديم با هم ديگه و من بهتر شدم . راستي ديروز كه رفته بوديم كاهكش خيلي بهمون خوش گذشت  مگه نه؟ ديدين باباييتون اولش نميخواست ما را ببره ميترسيد ما سرما بخوريم اما رفتيم و خوش گذشت و سرما هم نخورديم . تازه شما صداي دايي رضا و خانم دايي پوران و خاله انديشه را هم كه تا حالا نشنيده بوديد شنيديد . اين تازه اولشه ما بازم با هم ديگه از اين توطئه ها ميكنيم  . من يادم رفت بهتون بگم يه همبازي داره براتون مياد آخه خاله افسون هم حامله است و ني ني اون همبازي شما ميشه درست مثل ما كه با هم  همبازي بوديم و اونم 2 ماه از شما كوچكتر ميشه مثل مامانش كه 2 ماه از من كوچيكتره جالبه نه؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)